گفت وگو با رضا کيانيان درباره نمايشگاه چوب ساخته هايش
از سر بازيگوشي
رضا کيانيان بازيگر است. بازي اش را هم خوب بلد است. زماني که شهرتي به دست آورد، حاضر به مصاحبه نبود و در عوض براي برخي از نشريات مي نوشت. بعد کمي بيشتر نوشت و بعد رفت و براي نشريات مصاحبه کرد و بعد حتي کتاب هايش هم چاپ شدند. بعد هم، اولين مصاحبه هايش را در مطبوعات انجام داد و روزنامه نگارارن را براي تيتر يک کردن خود به رقابت انداخت. در اين فاصله او با فيلمسازان مختلفي کار کرد و نقش هاي مختلفي بازي کرد. حالا هم آمده و نمايشگاهي از چوب ساخته هاي خود را در خانه هنرمندان ايران به نمايش گذاشته و نمايشگاه را به همسر و پسرش تقديم کرده است. مي گويد که اين کار و آن کار را از سر بازي گوشي انجام داده است. قضاوت با شماست.
***
روي پوستر نمايشگاه نوشته بوديد؛ چوب ساخته هاي رضا کيانيان. دليل خاصي براي اين کار داريد؟ مثلاً اينکه خود شما اين کارها را مجسمه نمي دانيد.
دو دليل دارد. يکي اينکه من با چوب زياد بازي مي کنم و نمي دانم که مرز مجسمه و حجم چيست. آيا هر حجمي مجسمه است؟ از چندتايي که نقاش و مجسمه ساز هستند هم پرسيدم، آنها هم مي گفتند که اين کارها هم مي تواند مجسمه باشند و هم نباشند. براي همين ننوشتم که اين نمايشگاه مجسمه است. دليل دومم هم اين است که دلم نمي خواست اسم مجسمه ساز روي خودم بگذارم.
چرا؟
براي اينکه من مجسمه ساز نيستم. بازيگر هستم. چون پيگير هستم و آن کار را ادامه مي دهم. اما معلوم نيست که نمايشگاه دومي هم داشته باشم. اما من کارگاهي دارم که خيلي از ساعت هاي روزم در آنجا مي گذرد.
ايده کارها را در همان چوبي که در رودخانه و بيابان پيدا مي کرديد مي ديديد يا اينکه بعداً چوب ها را تراش مي داديد تا به شکل دلخواهتان برسند؟
هر دوي اينها است. اما بيشتر همان اولي که گفتيد. چون من همين طور که توي طبيعت راه مي روم، توي سنگ ها و چوب ها اين کارها را پيدا مي کنم. در اين کارها هم کاري نکردم فقط سوايشان کردم. آنهاي ديگر را هم در واقع از چوب هايي انتخاب مي کنم که مي دانم فرمي درون آن است. بعضي هايشان راحت هستند، بعضي ها هم مدت ها طول مي کشد تا پيدايشان کنم. يکي از کارهاي همين نمايشگاه هست که من مدت ها طول کشيد تا فهميدم چه فرم و شکلي در اين کار هست.
يک سري از کارهاي شما که شبيه به خانم هايي با چادر هستند، بيشتر تکرار شدند...
آره. براي اينکه از اين کارها پر بود. چوب همه اين کارها براي بندر انزلي است. نمي دانم چطور شده بود که يک بار موج هاي دريا يک عالم از اين چوب ها آورده بود و همه آنها براي يک سفر است. اينها را نگاه کنيد حتماً متوجه مي شويد که با کمي تغيير من آنها را به اين شکل درآورده ام.
پس اينجا ما با هنر نگاه کردن روبه رو هستيم. اين کار را چند وقت است که انجام مي دهيد؟
خيلي وقت است که اين کار را انجام مي دهم. اما دو سال پيش تصميم گرفتم که نمايشگاه بگذارم. براي همين بيشتر کار کردم و آخرهاي پارسال متوجه شدم که ديگر مي توانم نمايشگاه بگذارم که صحبت کردم و وقت گرفتم.
سابقه کار را براي اين مي پرسم که مي خواهم بدانم اين نگاه کردن و دقت کردن به چوب در شما تغيير کرده است يا اينکه اين کارها مي توانند براي ده سال پيش شما هم باشند؟
البته اينها که همه از کارهاي جديد من هستند. قبلاً که کار مي کردم کارها را به اولين کسي که مي ديدم هديه مي کردم. يک زماني من نقاشي هم مي کردم. خودم الان يک دونه هم از نقاشي هايم را ندارم. قبلي ها را آرشيو نمي کنم، چون فکر مي کنم که بعداً اتفاق بهتري مي افتد. اگر هم کاري در خانه داشته باشم، نمي روم مدام آن را تماشا کنم. چون فکر مي کنم که هر کاري آدم به وجود مي آورد، زندگي خود را دارد و راه خودش را ادامه مي دهد.
براي رسيدن به اين نگاه که آدم و پرنده را در چوب مي بينيد، چقدر و چطور تمرين کرديد؟
من کلاً آدم بازيگوشي هستم که بزرگ نشدم. در سينما هم يکي از دلايلي که باعث شده نقش هاي مختلف بازي کنم همين بازيگوشي من است. فکر مي کنم که برايم لذتي ندارد يک نقش را دوباره بازي کنم. بعد مي روم يک نقش ديگر بازي مي کنم. از بچگي فکر مي کردم که پشت کوه ها چي هست؟ ته جنگل يا توي آب چه اتفاقي مي افتد. آن وقت ها يک مثالي مي زدند که مي گفتند، اگر يک سفينه از کره ديگري بيايد، تو سوار مي شوي يا مي ماني، من هميشه به همسرم گفتم که مي روم ها.
حالا خوب شد که يک نمايشگاه به همسرتان تقديم کرديد، با خاطره خوب برويد.
غمي خنددف من از بچگي به فيلم هاي کارتوني و تخيلي و علمي و ماجراجويي و قصه هاي سندباد علاقه مند بودم. در مشهد خانه ما جايي بود که تا اولين دکه روزنامه فروشي، با سه چرخه من نيم ساعت راه داشت. از شب قبل از اينکه کيهان بچه ها منتشر شود و به مشهد برسد، من سه چرخه ام آماده بود و پولم را هم آماده کرده بودم که فردا بروم به دکه روزنامه فروشي. بعد همان جا دم دکه بيشتر مطالبش را مي خواندم بعد به خانه برمي گشتم. تا سال ها پيش هم مجموعه اش را داشتم. کيهان بچه هاي آن زمان پر از قصه هاي سندباد و دزدها بود که من دوست داشتم. اين بازيگوشي از همان سال ها در من بود. نگاه کردن به ابرها و درآوردن شکل آنها بازي همه بچه ها بود و هست و من هم بازي مي کردم. فکر مي کنم پشت اين زندگي معمولي چيزهايي هست که بايد آنها را ديد. مثلاً يک چيز به دردنخور شايد بعداً که درست نگاهش کني ببيني که چقدر جالب است. همين چند وقت پيش يک چوبي پيدا کردم که شبيه به مهرهايي بود که توي قصه ها هست. از اين مهرهايي که نيمي از آن اين طرف جهان است و نيمه ديگرش آن سوي جهان، بعد که به هم مي رسند يک اتفاق جادويي مي افتد. چوبي پيدا کردم که شبيه به اين مهرها بود و به برادر خانمم دادم که در داستان هايش از اين جادوها زياد است.
کار با چوب را از چه زماني شروع کرديد؟
واقعاً يادم نمي آيد. اما زماني که من در دانشکده هنرهاي زيبا دانشجو بودم، توي آتليه هاي مجسمه سازي و معماري هم مي پلکيدم. الان خيلي از دوست هاي من از بچه هاي معماري و تجسمي آن زمان هستند. اما هيچ وقت طرف کارگاه هاي موسيقي نمي رفتم. الان هم افسوس مي خورم که چرا از موسيقي چيزي نمي دانم.
تمريني براي ساخت کارهاي چوبي با ابزارهاي مختلف داشته ايد؟
بله. خانم ها را ديدي که جلوي جواهرفروشي و بوتيک پايشان سست مي شود، من هم جلوي ابزارفروشي پايم سست مي شود. با خانمم که باشم مي گويد بيا برويم بعد مي آييم کلي نگاه کن. کلي رفيق دارم که ابزارفروش هستند و به من تلفن مي زنند که چيچيک آمده، بيا و ببر. من قبلاً کلي ابزار داشتم که چون دلبسته چيزي نمي شوم به اين و آن دادم شان. چون مدتي بود کار نمي کردم. شايد برايتان جالب باشد من بعد از انقلاب مدت دو سال که نجاري مي کردم. يکي از دوستانم کارگاهي داشت که من رفتم آنجا با او کار مي کردم. کابينت مي ساختيم. اما جالب است که بگويم کساني که با چوب کار مي کنند، بعد از مدتي به اين کار معتاد مي شوند. براي اينکه مي بينند چوب چطور توي دست شان شکل مي گيرد و به آنچه که مي خواهند تبديل مي شود.
شده که چوب خام بخريد و با آن کار کنيد؟ مثل مجسمه سازها.
نه. بيشتر فرم هايي را پيدا مي کنم که يک چيزي توي شان هست. مثلاً چند سال پيش سفري رفتم کوير و يک تنه اوکاليپتوس پيدا کردم که خيلي جالب بود و خيلي هم بزرگ بود. با دوست نقاشم مصطفي دشتي بودم. با ماشين او رفته بوديم. فکر کردم که نکند او بخواهد خودش چيزي بياورد که حجم زيادي داشته باشد، بعد اينقدر فکر کردم و بالا و پايين رفتم که آخر سر روي سقف ماشين آوردمش تهران. يک بار هم در نوشهر يک ريشه درخت پيدا کردم اندازه اين ميز غيک ميز معمولي کارف به درختش هم وصل بود، من هم ديدم که نمي توانم از اين ريشه بگذرم، با يک اره احمقانه چند ساعت طول کشيد که آن را بريدم و به تهران آوردم. حالا به کارگاهم که بياييد آن را نشانتان مي دهم که درست شبيه به اسبي است که روي دست هايش نشسته و تمام اجزاي بدنش هم درست مثل واقعيت است.
معمولاً چه ساعت هايي کار مي کنيد؟
بي برنامه است. اگر سرصحنه باشم سرصحنه هستم و اگر سرصحنه نباشم که توي کارگاهم. من پارسال و سال قبلش فيلم کم کار کردم و تقريباً کاري نداشتم و توي کارگاهم بودم. من هميشه به نقاش ها و مجسمه سازها و شعرا غبطه مي خوردم، چون تنهايي دارند. اما کساني که توي کار تئاتر و سينما هستند تنهايي ندارند. يعني سرصحنه و اجرا يک گروه هستند و بازيگرها توي خيابان هم که راه مي روند تنها نيستند و تنهايي ندارند. من هميشه دوست داشتم که تنهايي داشته باشم. يک اس ام اسي پارسال برايم آمد که مي گفت آرزوهايت را روي يک تکه کاغذ يادداشت کن و ببين که بخشي از آرزوهايت برآورده شده و خودت نمي داني. چند وقت پيش که در کارگاهم داشتم کار مي کردم ديدم چه جالب من آرزويم برآورده شده و من حالا يک کارگاه دارم که مي توانم در آنجا تنها باشم.
کار کردن شما آداب به خصوصي دارد؟ موسيقي خصوصي گوش مي دهيد يا چيز ديگري؟
نه. من زياد در زندگي اهل آداب نيستم. خيلي وقت ها هم فکر مي کردم که بايد آدابي را رعايت کرد، اما بعد خسته شدم. من يک دوره اي در کار هيپنوتيزم و تمرکز براي جابه جايي اشخاص و اشيا بودم، يک بار به يک موتوري نگاه مي کردم و گفتم که اين الان تصادف مي کند و اتفاقاً همين طور هم شد و تصادف کرد.
از خودم خيلي بدم آمد. براي همين ول کردم. بگذاريد اين طوري بگويم که من هم از آداب خسته مي شوم و هم از آداب مي ترسم. فکر مي کنم که آداب من را مي برد.
پس براي همين است که در کنار بازيگري، نوشتن و کار با چوب هم در کارهاي شما هست؟
حتماً همين طور است. نمي توانم يک جا بند شوم.
شايد هم مي ترسيد که يک جا بند شويد؟
ممکن است. آره. ببين ترسم از اين است که خودم را گم کنم و آن شکلي بشوم. ببين وقتي بعضي از بازيگرها هستند که در نقشي مي روند و هميشه همان نقش را بازي مي کنند خود را زنداني کرده اند و نمي توانند که خودشان را از آن زندان آزاد کنند، چون تماشا چي ديگر آنها را نمي پذيرد.
اشاره کرديد که در بازيگري آدم تنها نيست و حالا در کار چوب به تنهايي رسيديد. توي اين تنهايي دنبال چه هستيد؟ باز هم دنبال يک چيزي درون خودتان هستيد؟
خيلي وقت ها که با اين چوب ها کار مي کنم، مي بينم که چند ساعت گذشت و نفهميدم که چي شد. اين باعث مي شود که ذهن آدم پاک شود و رها شود و آرام شود. توي تهران زندگي کردن خيلي سخت است. ببين من يک نفر آدم، يک بار پسرم علي را نزديک بود موتور توي پياده رو بزند و اگر مي زد حتماً پسرم مي مرد. من فقط توانستم با يک حرکت محيرالعقول پسرم را نجات بدهم. بعد هم موتوري مي خواست من را کتک بزند چون به او اعتراض کرده بودم. پارسال موتور به شوهرخواهرم زد و تا دم ضربه مغزي او را برد. مادرزن من موتور به او زده و لگنش شکسته. ديروز يکي از دوستانم را ديدم که توي نمايشگاه با عصا آمده. پرسيدم چي شده؟ گفت موتور به من زده. من يک نفر هستم، چندتا موتور به اطراف من مي زند. اين خيلي وحشتناک است. مساله آلودگي هوا و ترافيک و چه و چه هم که هست. من خيلي وقت ها دندان هايم درد مي کنند براي اينکه مدام آنها را به هم فشار مي دهم. توي تنهايي که من دنبالش هستم فشار از بين مي رود.
سينما هم که خودش...
آن که قربان شما بروم... تنهايي اين جايش خوب است.
شما تجربه هاي نوشتن هم داريد، در نوشتن اين تنهايي به وجود نمي آيد؟
در نوشتن اين کمتر است. در کار چوب بيشتر است. در نوشتن من يک چيزي مي نويسم بعد جايي گير مي کنم و مي روم چهارتا کتاب نگاه مي کنم و تلفن مي زنم و از کسي چيزي مي پرسم تا تمام شود. در کار چوب براي من تنهايي بيشتر است.
اينجا وسط کار گير نمي کنيد؟
گاهي مي شکند و گاهي ابزارم را مي شکنند. اما مهم نيست. يک کاري توي اين نمايشگاه هست که چوبش خيلي سفت بود. چون چوب هايي که در طبيعت پيدا مي کني، يک جاهايي از آن زيادي پوک است و يک جاهايي که صمغش بيرون نرفته زيادي سفت است. براي همين هم آدم نمي داند با اين چوب چه کار کند. داشتم با اين چوب کار مي کردم که مغار از دست در رفت و از اين طرف دستم، بين انگشت اشاره و شست رفت تو و از آن طرف هم درآمد. پاره شد. آن زماني که پوست پاره مي شود تا چند لحظه خون نمي آيد. دستم را تکان دادم ديدم جاي پاره شدن مثل يک دهن باز و بسته مي شود شروع کردم با آن بازي کردن. شده بودم نمايش عروسکي. يکي از دوستان من آمد و ديد من چه کار مي کنم، مرا برد بيمارستان.
اين اتفاقات تمرکز شما را نمي شکند؟
ببين من بازيگوش هستم. بازيگوش به معني بچه. چوب بازيگوشي دارد. اما مقاله استدلال لازم دارد. در بازيگري هم همين طور است آدم خيلي محترم، نقش هايي که بازي مي کند هم خيلي محترم مي شوند.
درباره قاب هاي کارها هم صحبت کنيم، قاب هاي اين مجموعه در واقع تمام کننده اثر هستند.
قاب ها را به دو دليل انتخاب کردم. يکي اين بود که چوب هاي من سايزهاي کوچکي دارند. اگر آن را روي پايه، حتي بلند، بگذارم در ميان اشياي خانه و دفتر گم مي شود. بايد تمهيدي درست مي کردم که ديده شود، گم نشود. اين قاب حجيم و بزرگ، خريدار را مجبور مي کند که جايي براي اين اثر پيدا کند و آن را همين طور رها نکند. يک دليل ديگري هم داشتم جنس اين چوب ها خيلي بدوي است و من سعي نکردم که اينها صيقل بخورند. پر از منحني هم هستند. اين قاب صيقل خورده با زواياي قائمه هم کمک مي کند که شما آن چوب را نگاه کنيد. قاب اصلاً جزئي از اثر است.
اما بعد از اينکه همه کارها ساخته شده اند قاب ها را ساخته ايد؟
بله. من براي اينها با فلز و شيشه پايه ساختم. با پلکسي گلاس هم اتود زدم. اينها را در حجمي از پلکسي گلاس هم گذاشتم اما ديدم که اينها کار را به سمت تزئيني شدن مي برند تا به اين قاب ها رسيدم و شش، هفت ماه پيش اينها را پيدا کردم.
کارهاي روي قاب هم از کارهاي روي سطح هم کيفيت بهتري دارند.
کارهايي را که روي استند قرار دادم و قاب ندارند، تصويرسازي و اتود براي طراحي صحنه نمايش است. آنها سه جورند؛ يکي که همين منظره ها هستند، يک سري آبستره هستند و يکسري هم معاني ذهني دارند.
هنرمندان تجسمي در طول زمان به قيمت خودشان مي رسند. شما چطور به قيمت آثارتان رسيديد؟
با چند نفر از نقاشان ، مجسمه سازان و خريداران آثار هنري نشستيم و آنها قيمت گذاري کردند. از سيصد هزار تومان شروع شد تا يک ميليون و دويست و پنجاه هزار تومان. من کف را گذاشتم. براي اينکه اين کارها بروند. تا کارهاي بعدي ام را شروع کنم.
نظر شما درباره اينکه همه کارها را فروخته ايد، چيست؟
همه فروخته شده؟
به غير از دوتا همه فروخته شدند. فکر مي کنيد چوب ساز اينها را فروخته يا رضا کيانيان هنرپيشه؟
اگر ليست فروش را نگاه کنيد اکثراً کساني هستند که خريدار آثار هنري هستند. شايد دوستان من باشند اما آنها کلکسيونر هم هستند. مردم عادي که اينجا براي ديدن من مي آمدند، شايد سه تا از کارها را خريده باشند. اينجا اتفاقي افتاد که فکرش را نمي کردم. روز اول به قول بهمن فرمان آرا اينجا شبيه به راهپيمايي بود نه افتتاحيه نمايشگاه. جا نبود کسي داخل برود.
هيچ کاري هم ديده نشد. من هم همش نگران افتادن کارها بودم. فکر مي کردم که آدم هاي غيرنمايشگاه برو حتماً آسيبي به کارها مي زنند. اما هيچ کدام از کارها آسيب نديدند.
پس موتوري به نمايشگاه نيامد؟
نه واقعاً نيامدند. اتفاقي که براي من جالب بود اين بود که اول نمايشگاه مردم با من سلام و عليک مي کردند و بعد که کارها را نگاه مي کردند دوباره مي آمدند و با هم حرف مي زديم. بعضي ها فرداي آن روز با دوستانشان مي آمدند. براي اين آدم ها جالب است، چون برايشان شبيه به مکاشفه بود.من فکر کنم ده درصد کساني که براي ديدن من به نمايشگاه آمدند، بعد از اين باز هم به نمايشگاه هاي هنري خواهند رفت.
به بهانه چوب يافته هاي کيانيان
الهامات طبيعي آقاي بازيگر
وقتي به زيبايي شناسي به معناي تحول و نوآوري مي نگريم آنگاه اين حکم بيهوده را اصل قرار مي دهيم که «هر اثري براي هنري بودن مي بايست نسبت به آثار پيش از خود نو و متفاوت باشد.»اين گونه تعابير غالباً از جانب آدم هايي صادر مي شود که با فهم جامعه شناسانه يا ادراک تاريخي مي خواهند براي اثر هنري اعتباري فارغ از ارزش هاي زيبايي شناسانه اش صادر کنند دريغ از اين واقعيت که با چنين تئوري هايي در صورت مشاهده يک ما به ازا براي اثر هنري مورد نظرشان آن اثر در همان لحظه از يک شاهکار تبديل به يک محصول غيرفرهنگي و خوش بينانه تر زينتي مي شود.در اين رويکرد به هنر يک اصل اساسي به فراموشي سپرده شده است و آن اينکه آيا رفتار و کنش هاي عاطفي انسان در مقام هنرمند صرفاً با مولفه نوبودگي معنا پيدا مي کند؟ آيا فرآيند رشد ذهني و عاطفي هنرمند در پروسه زندگي اش مفهوم دارد يا نه؟ نمايش آثار رضا کيانيان در خانه هنرمندان وقتي با متر و معيار نوبودگي تجسمي ها ارزيابي شود نمونه اي است کوچک از انبوهي از تجربه هاي يک قرني مدرنيست ها تا به امروز اما هدف من از نوشتن اين يادداشت پاسخ به چند پرسش است؛ پرسش هايي که ذهن مخاطبان حرفه اي هنرهاي پلاستيک را بعد از ديدن نمايشگاه کيانيان در خانه هنرمندان به خود مشغول مي کرد.اولاً هنرمنداني مثل پسياني، کيارستمي، مهرجويي يا تقوايي وقتي با هنرهاي تجسمي مواجه مي شوند در مقام يک متخصص سينمايي رفتار مي کنند، يعني قريحه و جوهره دراماتيک شان را در خلق يک اثر پلاستيک به کار مي اندازند.بحث درباره اينکه تا چه اندازه در اين راه موفق هستند يا نه خود ماجراي ديگري است ولي علي الاصول برخورد روايتي اهالي سينما با سوژه و سعي در ايجاد محتوا با فرم خيلي به سرانجام قانع کننده اي نمي رسد. اين نقيصه حتي در کلاژهاي پاراجانف يا طراحي هاي کوروساوا يا ديويد لينچ هم به چشم مي آيد. به همين دليل هم آثار اين افراد به عنوان نوعي شيطنت بصري يا تعلق خاطر اين آدم ها نسبت به هنرهاي تجسمي دريافت مي شود.
و تا آنجا که من مي دانم ايشان هم غالباً روي مولفه ذوقي بودن آثارشان اصرار دارند. بنابراين آثار آنها نه تنها آسيبي به جريان جدي هنرهاي تجسمي نمي زند که حتي مي تواند با کشيدن پاي مخاطبان بيشتر به گالري ها امکان رشد و توسعه فضاي تجسمي را به وجود آورد، اين در حالي است که مي دانيم حتي جدي ترين هنرمندان تجسمي کشورمان هم طي دو دهه اخير درگير نفي يا تاييد بيان دراماتيک در آثارشان بوده اند.
بنابراين آثار کيانيان با وجود غيرتئوريک بودن خيلي هم با اتمسفر جاري فعلي تجسمي ايراني غريبه نيست. آيا جنس رفتار کيانيان با يافته هايش در طبيعت يادآور پرنده هاي چوبي مهدي سحابي نيستند؟ حداقل فکر مي کنم او در مقام يک بازيگر بدون داشتن داعيه مجسمه سازانه، دارد با قريحه اش رفتار مي کند و عموماً هم ارائه آثار نشان مي داد که پشت هر يک از اين فرم ها جنسي از زنده بودن ذهن اين بازيگر وجود دارد. هر چند نبايد از اين ماجرا غافل شد که چشمان او عموماً فيگور انساني و پرندگان يا پرتره اي را درميان چوب ها و سنگ ها پيدا کرده و از حدود و ثغور فرميک اين اشيا فراتر نرفته بود. چيزي شبيه جست وجوي سايه ها و لکه ها در فريم هاي سينمايي يا تداعي معناي بعضي عناصر سمبليک در تئاتر. هنرمندان سينما به دليل مشغله هاي حرفه اي و تفاوت آشکار اتمسفر تجسمي با اتمسفر سينمايي غالباً از امواج سريع الوقوع هنرهاي تجسمي بي خبرند و تلاطم معاصر آن حتي در سطح وطني اش را نمي شناسند. براي اثبات حرفم از شما مي پرسم که چند کارگردان يا بازيگر سينما را در افتتاحيه نمايشگاه هاي نقاشي، مجسمه و عکاسي ديده ايد؟همين دورافتادگي باعث شده وقتي پا به اين عرصه مي گذارند در اکثر مواقع مفتون جنبه هاي شيطنت آميز پروسه خلق اثر مي شوند و از خيلي جنبه هاي محتوايي آن غافل مي مانند به اين معنا که هنر چيدمان را با دکورسازي اشتباه مي گيرند. يا کليپي بي معنا را به جاي ويدئوآرت تلقي مي کنند يا هر فريمي از يک فيلم را عکسي خوب مي بينند و...
با اين حال ارائه حرفه اي چوب يافته هاي کيانيان او را به دام تزئين صرف نينداخته بود. حضور آدمي مثل کيانيان در کسوت علاقه مند به مجسمه با آن همه مخاطب که به بهانه نمايشگاه و در واقع ديدن خودش آمده بودند مي تواند مردم را به جامعه تجسمي نزديک تر کند. آن روزها آدم هايي را در خانه هنرمندان ديدم که تا به حال پايشان را به يک گالري نگذاشته بودند. آدم هايي که فلان بازيگر فرانسوي را بهتر از عمويشان مي شناسند ولي اسم برانکوزي يادآور هيچ چيزي در ذهن شان نيست، و در آخر اينکه هنرهاي تجسمي به سبب بي تکلفي و رقت باطني اش رفتار مناسب تري براي ظهور قريحه ذاتي آدم ها است و تاملي را مي طلبد که در جوهره سينما نمي توان آن را يافت.
اليت بودن مخاطبان هنرهاي تجسمي وسوسه ديگري است که آدم هاي فکور سينما را به سرزمين تغزلي هنرهاي پلاستيک مي کشد هر چند کيانيان را هنوز بازيگري بي بديل و مجسمه ساز آخر هفته مي شناسم.